آقایان صدا و سیما!! خجالت نمی کشید حیا نمی کنید! چرا؟؟! هر سال دغدغه شده برای ما ؛ که بعضی مردم از ایام فاطمیه اطلاع دقیقی ندارند و بعضاً دیده میشه که مجالس شادی برگزار کردند اما حالا چند سالی است که صدای و سیمای ما خود را موظف دانسته تا قلب حضرت حجة بن الحسن ارواحنا فداه را زخمی کند ... با کدام معیار این کارها صورت می گیرد نمی دانم! شاید معیار انقلاب اسلامی ست شاید خون شهدا معیار ست شاید هم معیار رضایت امام خامنه ای ست شاید هم معیار رضایت خود حضرت خورشید عالم امام زمان عج است؛ نمی دانم!! شاید صدا و سیما جمله ی حضرت رسول اکرم ص را نشنیده که هر کس فاطمه س را اذیت کند مرا اذیت کرده ست ... شاید؛ فقط این را می دانم که شما معیاری به نام اسلام را در آخرین اولویتتان قرار دادید ... این از برنامه های کودک تان هست که قربون مراسم لهو و لعب و فلان و فلان ... آن از برنامه های نوروزی تان که فقط جای تشکر دارد ... و این هم از ایام فاطمیه که طنز پخش می کنید ... خدا رحمت کند سید شهیدان اهل قلم را که این روزها هم سالگرد شهادت ایشان است همان کسی که صدایش سانسور می شد ... همان کسی که گفت در این مملکت همه آزادند الا حزب الهی ها ... واقعاً گاهی این را با تمام وجود حس می کنم ... سال گذشته هم همین کار را انجام دادید با اینکه اگر یادتان باشد اینقدر تلفن به روابط عمومی صدا و سیما شد و اعتراض به همین حرکت زشتتان اما همان یاسین بود بر گوشِ ...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:50  توسط محمد
|
در پیاده رو خیابون بودند؛ همین طور که گوشه ی چادر مادرش را گرفته بود و می دوید و بالا و پایین می پرید؛ ناگهان پایش سر پل پیچ خورد و زمین خورد؛ مادر سریع نشست و گفت مادر فدات بشه؛ چیزیت نشده و صورتش را بوس کرد و از روی زمین بلندش کرد و یک بار دیگه سرش را بوسید ...
سالهای بعد در همان خیابان و پیاده رو اما مادر آهسته حرکت می کرد و پسر تند؛ ناگهان مادر بر سر همان پل زمین خورد؛ پسر با تندی گفت معلومه حواست کجاست! پاشو، پاشو بریم دیر شد ...
-----------------------
در عجبم از این روزگار
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 13:11  توسط محمد
|
بسمه رب الشهدا؛ و وای که باید از شهدا شرم کنیم خودم را میگم؛ خودم را آن که به قول سید مرتضی به آن می گوییم "من". و وای بر این همه ادعا که "من" دارم؛ امروز خواهرم جریانی را برایم تعریف کرد؛ گفت: روز قبل وقتی از امام زاده به سمت خونه می آمده؛ نزدیک خونه متوجه میشه که خانومی سر آشغال های جمع شده در کوچه نشسته و داره دنبال چیزی می گرده ... و وقتی متوجه حضور خواهرم شده سریع چادرش را جمع کرده تا صورتش پیدا نباشه و به سرعت رفته ...
نتیجه گیری و استنباط با هر کسی و هر فکری؛ فقط اینکه نمی دونم چطور لقمه ی غذا از گلوم پایین میره ... باور کنید دین همه اش به نماز و روزه و این حرفها نیست (یکی نیست این حرفا را به خودم بزنه)؛ اگه نماز و روزه مون را درست بخونیم و بگیریم، مطمئناً کارهای دیگه مون درست میشه که الحمدالله نماز و روزه مون درسته که هم اخلاقمون خوبه هم رفتارمون و هم همه ی آداب اسلامی!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی یه خورده فکر کنید اون خانوم مادر یا خواهر شماست یه کم بیشتر حواسمون به دور و برمون باشه (اول خود گناهکارم را میگم)؛ یاد مسلمانان سومالی هم بکنید باور کنید مسئولیم؛ راستی یه سوال :: امام حسین(ع) سینه زن بی معرفت میخواد یا با معرفت؟؟
.......................................
حضرت علی (ع): تنگدستی مرگِ بزرگتر است.
.......................................
از بازی روزگار، حیران شده ایم در هاله ای از دریغ،پنهان شده ایم
با این همه آرزوی دیرین در دل آسایشگاه سالمندان شـــــــده ایم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:42  توسط محمد
|
بسمه رب الشهدا؛ نگاه می کنم به ساعت؛ 12 دقیقه از نیمه شب گذشته؛ انگشترم توی طاقچه ست؛ نگاه به دیوار، کمی فکر کردم به امروزم و واقعا به امروزم ... امروزی که نماز صبحم خیلی با صفا نبود یعنی اصلاٌ اسمش را نباید گذاشت نماز صبح؛ بعد نماز صبح هم که خوابیدم و دیر بلند شدم؛ از صبح تا عیناً همین الان یک کار مفیدی برای رضای خدا نکردم؛ یک کار مفید یکی ...
بالاخره ادعای شیعه و نوکری امام حسین (ع) و حزب اللهی هم که دارم باید هم کاری نکنم اصلاً بی خیال کار، باید فکر کنم امروز چند بار دل آقا را شکستم ... وای بر من
کسی تا خودش نخواد آسمونی نمیشه من هم که فعلاً اسیرم؛ اسیر خودم دلم آسمون می خواد ولی باید پرواز کنم و نه اینکه فقط به آسمون نگاه کنم ...
یا حسین(ع)
پی نوشت: اگه خدا بخواهد از این جا اسباب کشی خواهم کرد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:24  توسط محمد
|
بسم رب الشهدا
این دیار غریب کجاست؟ من دور افتاده ام! خدایا کمکم کن! اینجا من مانده ام بین خودم و خودم! فاصله ی عجیبی بین خودم و خودم افتاده است! خودم در طرفی و خودِ دیگرم در طرفی دیگر است! به کدام سو می روم خود هم نمی دانم! به نظر در آن طرفم! کاش می توانستم خودم را از آن طرف به این طرف بکشانم! دست پاهایم در آن طرف در غل و زنجیر است! غل و زنجیر گناه! کار سختی ست رهایی از این زنجیرهایی که ساخته ام! جالب است حتی نمی توانم خودم را از دست زنجیرهای دست ساز خودم رها کنم! کار سختی ست! خدایا کمکم کن! آخر دارد فاصله ام بین خودم و خودم زیاد می شود! فاصله ای دورتر از حد تصور! فاصله ای کهکشانی! فاصله ای بین زمین و آسمان! و من مانده ام بین خودِ آسمانیم و خودِ زمینی ام! خدایا کمکم کن!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 0:18  توسط محمد
|